تبليغاتX
دختر آفتاب و باران

دختر آفتاب و باران

آخرین برگه ی سفر نامه ی باران: زمین چرکین است

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم!!

باغبان ازپی من تند دوید ...   سیب را دست تو دید...

غضب آلود به من کرد نگاه!!!       سیب دندان زده از دست تو اوفتاد به خاک!!!

و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام رفتن گام تو تکرار کنان می دهد آزارم !!

که چرا:                       

                  خانه کوچک ما سیب نداشت؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط باران  | 

تو را به جای تمام کسانی که شناخته ام                  دوست میدارم

تو را به جای تمام سالهایی که نزیستم                    دوست میدارم

به خاطره عطرنان گرم و برفی که آب می شود

و به خاطره نخستین گلها                                       دوست میدارم

تو را به خاطره دوست داشتن ها                             دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام        دوست میدارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط باران  | 

عیب کار از جعبه تقسیم نیست         سیم سیار دل ما سیم نیست

این خدا اینهم هزاران طول موج          دیش احساساتما تنظیم نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:45  توسط باران  | 

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه! پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند. یکی از آن ها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آن ها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آن ها فکر کنید، به درد  خواهند آمد. اگر بیش تر از آن نگه شان دارید، فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که در پایان هر روز و پیش از خواب، آن ها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:26  توسط باران  | 

عشق

عشقی که زه عصمتش جداییست                 آن عشق به شهوت هواییست

عشق آینه بلند نور است             شهوت زه حساب عشق دورست

عشق غرض بقا ندارد              عشق غرضی روا ندارد

جز تو همه عاشقان که هستند              دور از تو همه غرض پرستند

عشق آن بود آن دگر کدامست؟            صدق این بود آن دگر حرام است

چون عشق به صدق ره نماید               یک خوبی دوست ده نماید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:0  توسط باران  | 

آسمون

سایه روشن خیالی، آسمون هر شب من ...

ای امید تاهمیشه آرزومه باتوبودن... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:1  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16:51  توسط باران  |